من زندهام و بیدارخواب، وسط جنگ و زهرمار.
این صفحه را برای روابط خودمانی باز میکنم، «گر توانی سایهٔ خود را برونِ در نشان». کامنتها باز است برای خبر گرفتن و خبر رساندن و گفتوگو و هر چیز. بین انفجارها اگر بتوانم و اگر چیزی به عقلم برسد، مینویسم و میخوانم «بو که دلی باز شود» قبل از مرگ بعدی و بعد از مرگ قبلی.
حالا کمکم اینجا را مرتب میکنم، قفل و کلید میگذارم… خبری ندارم جز این صداها و لرزشها. شعر میخوانم که ازش خبر دارم. ذیل این عنوان «آواز پر عزرائیل» یاوه میبافم، ذیل نام آدمها هم آثارشان را مینویسم و میخوانم. «شعر استادان فرودِ ژاژهای خود نِهَم» یعنی.
آواز پر عزرائیل
-بدن کالای مصرفی است، برای سرمایهگذاری نیست. بدن را باید خرج کرد تا تمام شود. تاریخ مصرف دارد، باید پیش از انقضا، استفاده شود. خواه سر چوبپاره، خواه سر سیخ؛ چیزی باید سرخ کرد.-
۱۳ اسفند. اول ایمنی، بعد مرگومیر. یک لایه پلاستیک به پنجره آشپزخانه چسباندم. راه عزرائیل تنگ شد.
۴:۱۳ صبح پنجشنبه ۱۴ اسفند. صدای رگبار و رعدوبرق میآید. هواشناسی حیران است، هوا ناشناس.
۵:۱۵ صبح جمعه ۱۵ اسفند. از ده دقیقه پیش، دارد بالای سرم چرخ میزند. بارش را هنوز زمین نگذاشته. قرعهکُشی میکند گمانم… رفت، دورش را زد و برگشت، ۵:۲۷. چه بزنی، چه بترسانی… ۵:۳۲ زد؛ نمیدانم کجا را. همین نزدیکیها. مفصل کوبید… نزدیکترین بود از اول این یکی جنگ. ۵:۴۵ رفته. حالا از بخاری تا یخچال، همه چیز صدای جنگنده میدهد.
۷:۱۲ صبح شنبه ۱۶ اسفند. از آسمان صدای باد تند و بیپایانِ فرودِ شمشیر میآید بر گردن محکوم. خواب از مرگ دیریابتر است. ۷:۲۶ صدا نزدیک میشود. صدا دور میشود. صدا تمام نمیشود.
۲۱:۱۱. ما زنده نیستیم، مرگهای بالقوهایم. ما را نمیبینند، ما را میشمارند. نی، غلطم، تخمین میزنند. سرت را بدزد.
۵:۴۲ یکشنبه ۱۷ اسفند. دوباره آمد. از پای پنجره بلند میشوم. گوشی را به شارژر میزنم که اگر قرار شد چند دقیقه دیگر از خانه ویران شده بیرون بزنم، شارژ بیشتر داشته باشد. ۵:۴۶ زوزهاش قطع شده، برمیگردد لابد. منتظرم صبح شود ببینم چقدر از سیاهی آسمان سفید میشود؟
پنجشنبه ۲۱ اسفند. ۳:۳۳. پهپاد صدای قایق موتوری میدهد. یادم افتاد در خواب، جایی مثل لارک بودم. پا گذاشتم روی صورت رضاخان، آن قدر فشار دادم تا مرد. همدستم پاهاش را گرفته بود.
۲۲:۱۱. صدای جنگنده آمد. ۲۲:۱۲. صدای انفجار آمد. ۲۲:۱۳. تکرار تکرار تکرار. ۲۲:۱۴. جنگنده نزدیک میشود. بالای سرم میچرخد. دور میشود. ۲۲:۱۵. «این بیهُده زندگانیِ مرگآمیغ». مصرع اولش یادم نمیآید. ۲۲:۲۰. سکوت. ۲۲:۲۸. پدافند!
جمعه ۲۲ اسفند. ۴:۴۳. زمین میلرزد. عادت کردهایم. ۵:۲۲. چهل دقیقه است مدام میلرزد. آرام نمیگیرد. عادت کردهایم. هوا بارانی است. صدا با رعد مو نمیزند. عادت کردهایم. ۵:۲۷. خانه میلرزد. عادت کردهایم.
۲۱:۵۸. چیزی فروریخت. بندی، سدی شکست. ۲۲:۰۰ تلفن زنگ میزند، خبر از ویرانی میدهد. چه کند.
شنبه ۲۳ اسفند. ۶:۱۵. چند ساعت بدون انفجار، تجملات است. بیا بزن، میخواهم بخوابم. ۶:۲۳. آمدم پای پنجره ببینم پرنده هدایتپذیر از راه دور سرگردانی این اطراف نمیچرخد به نمایندگی از ملک الموت؟ صدای پرنده و ماشین میآید. ۶:۳۵. هفتهشتتا گنجشک که لابد تازه سر از تخم درآوردهاند وگرنه آنها هم رفته بودند پی کارشان، سهچهارتا یاکریم که ییلاق و قشلاقشان از این خانه به آن خانه است و جای دوری نمیروند کلاً، و یک کلاغ شمردم. چند دقیقه بمب نمیاندازند، جملهها دراز میشود.
۲۱:۵۶. منتظری تا ز روزگار چه خیزد/ عقل بخندد، کز انتظار چه خیزد؟
یکشنبه ۲۴: اسفند. ۲:۲۵. شهر را تکاندند چهار مرتبه، عین فرش. همان صدا بود. «حاصل از این خاک، جز غبار چه خیزد؟»
دوشنبه ۲۵ اسفند. ۲:۴۹ شروع کرد. سیاهی آسمان همانجا که آفتاب غروب میکند، سرخ شد. ۲:۵۱. خانه لرزید. ۲:۵۳ صدای جنگنده. ۲:۵۷. زنده ماندیم. ۳:۰۱. بر هرچه گردنده لعنت؛ یک پنکه و دو هواکش را خاموش کردم، هنوز صدا میآید. ۳:۰۶. ناصر خسرو آن قصیدهٔ «سلام کن ز من ای باد…» را تحت تاثیر دندانیهٔ رودکی «مرا بسود و فروریخت…» نوشته به نظرم. «قرار چشم چه داری به زیر چرخ، چو نیست/ قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را» ناصر خسرو. و «همیشه تا بود آیین گرد گردان بود» رودکی. وزن و قافیه هم یکی است. ردیف فرق میکند. ۳:۱۴. کمربندها را ببندید! ۳:۱۵. صدای جنگنده است یا چه زهرمار دیگری؟ نمیدانم. «منتظرم در بزنند بگویند تابوت آوردهایم…» محمود روی یخچال خانه گرگان نوشته بود. ۳:۱۶. عدد ساعت و دقیقه را زودتر مینویسم که در وقت صرفهجویی کنم. از چه صدایی آدم میترسد! صدای باد! ۳:۵۳. باران گرفت. ۳:۵۴. باران تمام شد. بمب از این بیشتر میبارد. ۶:۵۳. نه، بارید. باران.
۲۲:۱۱. سوتِ کور.
سهشنبه ۲۶ اسفند. ۰۰:۱۸ رعد بود. ۰۰:۲۰ آسمان دارد منفجر میشود. بدون بمب. ۰۰:۲۴ باران که در لطافت طبعش خلاف نیست؟ هست؟ ۰۵:۰۸ این یکی خودش بود. ۵:۱۰ یعنی این همه راه آمد همین یک بیضه را در کلاه ما بشکند؟
۲۲:۰۰ حياةٌ عِناءٌ و موتٌ عَنا/ فلَیتَ بَعیدَ حِمامٍ دَنا// یدٌ صَفِرتْ و لهاةٌ ذَوَت/ و نَفْسٌ تَمَنَّتْ و طَرْفٌ رَنا… ابوالعلاء معرّی.
چهارشنبه ۲۷ اسفند. ۲۳:۴۳ ملالی نیست جز اینکه منشآت خاقانی را پیدا نمیکنم. ۲۳:۵۱ ها، راستی قرار بود چندتا مقاله به زبان الکن آکادمیک بنویسم، در نقد و بررسی آثار چند زبانشناس دربارۀ کمزاری و بشکردی و لری. بعد الان چند روزی است که دارم فکر میکنم بجای این کار ملالانگیز، «دشنهای چند درآمیزم به دشنامی چند» بکنم در فلان جایشان.
پنجشنبه ۲۸ اسفند. پاک و صافی شو و از چاه توالت به در آی.
جمعه ۲۹ اسفند. ۱۳:۰۸ مسافر مجاور معتقد است: بارانش اسیدی است.
دوشنبه سوم فروردین. تُنُک میبارد اینجا آب و آتش.ـ روزها از پنجرههای هنوز چسبنخورده، آسمانِ هنوز آبی قابل مشاهده است. شبها مادرم میخوابد.
چهارشنبه، پنجم فروردین. ۲:۵۴ هیچ.
پنجشنبه ششم فروردین. ۲:۲۳ آهو خانم میبینی چه میکنند با جنوب؟ میبینی خاکی را که ما به چشم کشیدیم، چطور دارند به توبره میکشند؟
چه فرق میکند چه روزی. چه فرق میکند چه ساعتی. همدان همیشه سرد است. سرما از الوند سُر میخورد، بر سر شهر فرود میآید به شکل برف و تگرگ و باران و مه و باد. و این آخری از همه سهمگینتر است. اول، مغزِ استخوان را میسوزاند. صدای خانهخرابی میدهد.
دوشنبه ۱۰ فروردین. باد همدان هنوز خالی نشده. یک سیگارکش نمیشود بیرون ماند.
چهارشنبه پنجشنبه باید باشد گمانم. سقف تهران و سقف همدان همزمان -و احتمالاً از یک اَبَر ابر- آبستان شدند.
«همه روز اعوَر است چرخ، ولیک،
احوَل است آن زمان که کینهور است.» خ
البته، تعریف از خود نباشد، بیشتر سقفهایی که زیرشان زندگی کردهام، روزی چکّه کردهاند.
وی افزود: همزمان با بارش رحمت الهی از سقف، بحمدالله و قوته، گوشیم هم از قلۀ قاف به درۀ گاف سقوط کرد. خبر مرگش را بنا به صلاحدید فردا پسفردا اعلام میکنند.
موزاییک
با اسم «موزاییک»، در عهد اینترنت، جایی درست کرده بودم برای جمع کردن چیزهایی که من نوشتهام و رفقا ساخته و خواندهاند. حالا که به عهد بوقِ اشغال برگشتهایم، کمکم هرچه را میشود پخش کرد، اینجا آپلود میکنم.
دورن مره
آهنگساز و نوازنده و خواننده و همهچیز: آرش رستگارزاده.
دست برنمیداشت
بهرنگ (اجرای فضانوردان در کافه تلخ)
نسخهٔ اساس را پیدا نمیکنم که آپلود کنم.
جزیره (اکتاویو پاز)
رضا کولغانی (اجرای زنده در کادانس)
این که نمیباره بارون/ این ابر که پارهپارهس// اینا همهش شعره خالو/ اینا همهش استعارهس.
(در آخرین بند، «این بادِ گاهیگُداری» به اشتباه «این باد، گاهی گداری» خوانده شده.)
دواوین و متون
دیوانها و متون واجبالوجود را اینجا میگذارم، برای دانلود.
دیوان خاقانی، تصحیح سید ضیاء الدین سجادی،
منشآت خاقانی، تصحیح محمد روشن
دیوان ناصرخسرو، تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق،
سفرنامهٔ ناصر خسرو، تصحیح دبیرسیاقی
دیوان انوری، جلد دوم (غزلیات و قطعات و…)،
اشعار پراکندهٔ قدیمیترین شعرای پارسی زبان (از حنظله بادغیسی تا دقیقی)،
خاقانی
برآوردِ خشکسال
رد مکن خشکجان ما، بپذیر/ که برآورد خشکسال توایم.
نوشتن نتوانم
جان تو که از ضعف نوشتن نتوانم.
امان نمییابم
میپرم مرغوار گردِ جهان/ هیچ جای آشیان نمییابم…
ماجرای درد
آه را در تنگنای لب به زندان کن، از آنک/ ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن.
دریغ من!
دیدهای آن که چون کند باد ز گرد پیرهن؟/ بادم و گردِ بیخودی پیرهنم، دریغ من!
شکست روزم
در سایۀ شب شکست روزم/ خورشید سیاه شد ز سوزم// از دود جگر سلاح کردم / تا کینِ دل از فلک بتوزم…
دیر خبر یافتی
دیر خبر یافتی که یار تو گم شد…
خاییدۀ دهانِ جهان
“زین تنگنای وحشت اگر باز رَستَمی/ خود را به آستان عدم بازبستمی…
ناصر خسرو
این روزها از همه درستتر، همین ناصر پسر خسرو حرف میزند.
بر منظری نشسته و چشمت به پنجره!
گرگ آمدست گرسنه و دشت پر بره/ افتاده در رمه، رمه رفته به شبچره… این زیر چند بیت اول قصیده را خواندهام:
ای کرده نهنگ دهر قصد تو!
«ای کرده نهنگ دهر قصد تو/ روزیت فروخورَد بهناگاهی.» این هم مال ناصر خسرو است. «ای گشت زمان، ز من چه میخواهی؟»
جز همان نیست، اگر ششصد بار آید
چند گویی که: چو ایام بهار آید/ گل بیاراید و بادام به بار آید؟! /…/ شصت بار آمد نوروز مرا مهمان/ جز همان نیست اگر ششصد بار آید! /…/ نرم و تر گردد و خوشخوار و گوارنده/ خار بیطعم چو در کام حمار آید…- ناصر خسرو
در لشکر زمانه بسی گشتم
در لشکر زمانه بسی گشتم/ پُر گرد از این شدست ریاحینم…- ناصر خسرو
نیز نگیرد جهان شکار مرا
نیز نگیرد جهان شکار مرا/ نیست دگر با غمانْش کار مرا/ … / جان من از روزگار برتر شد/ بیم نیاید ز روزگار مرا. – ناصر خسرو
بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش/ چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را.» قصیده را خواندهام. فایل را پیدا نمیکنم… ها پیدا شد.
آخرین نوشتهها:

دیدگاهتان را بنویسید